شهر ما ،وطن من و تو

سلام ، سلام به همه اونای که مثل من دلشکسته ان از این شهر و مردم فراموش کارش .

روزگاری شهر ما ویران نبود.دین فروشی اینقدر ارزان نبود.صحبت از موسیقی عرفان نبود.هیچ صوتی بهتر از قرآن نبود.دختران را بی حجابی ننگ بود.رنگ چادر بهتر از هر رنگ بود.مرجعیت مظهر تکریم بود.حکم او را عالمی تسلیم بود.هدیه بر رقاصه ها واجب نبود.قدر عالم کمتر از مطرب نبود.

گوش کن اینک نوای جنگ را.قصه ای از شهر بعد از جنگ را.قصه ای پر سوز و تاب و التهاب.قصه ای تلخ و سراسر اضطراب.قصه شهری که غرق درد بود.آتش شهوت درونش سرد بود.شهر ما شبهای خیبر یاد داشت.رمز یا زهرا و حیدر یاد داشت.

شهر ما همت درون سینه داشت.با شهادت انس از دیرینه داشت.شهر ما روح خدا در دست داشت.صدهزاران عاشق سرمست داشت. ناگهان این شهر ما بی درد شد.آتش غیرت درونش سرد شد.

حال و روز شهر قصه چپ شده.پوشش خاکی لباس رپ شده. دیگر از جبهه در اینجا رنگ نیست.دیگر آن حال و هوای جنگ نیست.

یا خمینی ای خلیل بت شکن.خیز و بنگر فتنه های شهر من.پس چه شد یاد پرستوهای جنگ.یاد جبهه یاد آن خونین تفنگ.

ای شما آنسوی آتش رفتگان.ای شما آغوش لیلا خفتگان.بنگرید این لکه های ننگ را.فتنه های شهر بعد از جنگ را.عده ای با نامتان نان می خورند.ای شهیدان،خونتان را می خورند.

جنگ رفت و شهر ما تاریک شد.راه وصل عاشقان باریک شد...

(وروچک)

اولین نوشته از سایت دلنوشته های یک بسیجی

 

/ 0 نظر / 6 بازدید