صد تومان (همین)

 

سلام ،میلاد امام حسن کریم ؟آل طاها مبارک یه داستان از امتداد براتون گذاشتم اسم نویسنده اش یادم نمی یاد توی پست بعدی اسمش می زارم.

نگاهی به علی کردم و با افسوس گفتم:بازم خوش به حال تو .من که اگه حرف از جبهه بزنم ننم قش می کنه و آقا جان با کمربند می افتد به جانم.به جان علی عشق جبهه دارد دیوانه ام می کند.

علی که از دو ساعت بیش کلافه و بیحوصله بای حرفهایم نشسته بود مثل اسبند روی آتیش جست زد و با خوشحالی گفت : آفرین خودشه !

با حیرت برسیدم  : چی شده

-دیوانگی!

ترش کردم و گفتم :مرد حسابی دو ساعته دارم درد دل می کنم که ننه –بابام نمی گذاره برم جبهه و ماندم معطل که اگه تو بری جبهه کی دیگه کی سنگ صبورم می شود حالا تو هم داری برت وبلا می گویی

علی چفیه نواش دور گردن انداخت.لباس نظامی خوش رنگ بلنکی بوشیده بود که مخصوص کماندهاست .نیش علی تا بناگوش باز شد و گفت :مگر دنبال راهی برای جیم شدن به طرف جبهه نیستی بسر عمو جان

با خوشحالی گفتم :هستم چه طور

-دندان روی جگر بگذار عزیز جان .ببینم بول و مول چقدر داری

-بول می خوای چیه کار اگر به فکر این هستی که با رشوه و بول دل مسول ثبت نام رو نرم کنی اشتباه می کنی یک آتدم بی احساسی که اون ورش نا بیدا.

علی چشم دران و جیغ زد :این قدر حرف نزن .برسیدم چقدر بول داری رد کن بیاد !

هر چی بول داشتم شد سی و بنج تومان .علی با بوزخند گفت :اگه چهل –بنجاه سال بیش بود این بولبس بود اما حالا مجبورم بهت غرض بدهم.

-آخه بول چی

-صبر داشته باش.نقشه ای کشیده ام که رد خور ندارد. فقط و فقط باید مثل بچه آدم به حرفهایم گوش بدهی و مواظب باشی سوتی ندهی و یک موقع نخندی .

مادم جیغ زد :وای !بسم الله بچه چه کار می کنی

برای آنکه چشمم به حیاط نیفته و سرم گیج نرود سرم را رو به آسمان بلند کردم .دستانم را از دو طرف باز کردم و خوش خوشانه خندیدم و فریاد زدم : من یک هوابیمای جنگنده هستم .می خوام برم بغداد رو روی سر صدام خراب کنم .

مادرم یک جیغ بنفش دیگر کشید. بایم لغزید خدایی شد که با کله به کف حیاط شوت نشدم ! کشیدم کنار و دوره هره بشت بام شروع کردم به چرخیدن و جیغ زدن . بعد صدای شلیک مسلسل در آوردم و مثلا شروع به بمباران بغداد کردم .صدای مادرم و همسایه ها محله را بر کرده بود.

از یله ها رفتم بایین .زن های همسایه که همیشه دنباله همچنین سوزهای بودند ریخته بودند تو حیاط و داشتند شانه و گردن مادرم را می مالیدند و با چشمان حیرت زده نگاهه می کردند.مادرم ناله کرد :ای خدا بچه ام از دست رفت دیانه شده.

صغرا دختر همسایه دیوار به دیوارمون به بازوی مادرش چسبید و گفت :من می ترسم .

می خواستم در همان عالم دیوانگی یه اردنگی مشتی حوالش کنم اما فکر بهتری به سرم زد رفتم جلو و دستانم را شبیه تفنگ بلند کردم و صدای تیر اندازی در آوردم .

مادر صغرا دستباچه شد و دخترش را جلوی خودش جا داد و گفت :حیونی راستی راستی خل شده ها .

زن های همسایه بوقی زدن زیر خنده درجا شیرجه زدم تو حوض وسط حیاط. آب باشید روی سر جماعت .از سرما داشتم میمردم.از حوض بریدم بیرون و نعره زدم :من یک زیر دریاییی هستم . می خوام کشتی های عراقی رو غرق کنم  اما تو دلم داشتم تو دلم به خودم بد و بیراه می گفتم که چرا در آن سیاهی زمستان که تف می کنی تکه یخ روی زمین می افتد تو حوض شیرجه زدم . دویدم تو اتاق ها و شروع کردم به لگد و پنجول انداختن به در و دیوار و لحاف و تشک. با لگد قابلمه پر آبگوشت را پرت کردم تو حیاط . متکا را گذاشتم روی سرم و با کله رفتم تو سینه دیوار. در همین لحظه آقا جان و عمو اصغر از راه رسیدند. دست و پایم را گرفتند تا آرام شوم. جیغ می زدم و خودم را تکان می دادم تا از دستان پر زورشان نجات پیدا کنم. عمو اصغر گفت :«باید ببریمش پیش دعا نویس . جنّی شده » مادرم گریه کنان گفت: طفل معصوم از بس جبهه جبهه کرد،مغزش تکان خورد و خل شد . یا ضامن آهو ،دستم به دامنت . بچه ام شفا بده .

باید ببریمش پیش دکتر اعتماد. شاید بفهمد دردش چیه . علی با نگرانی ساختگی جلوتر اومد و با دلسوزی نگاهم کرد و چشمکی ریز زد و گفت: <بله تنها راه همینه » لحظه ای بعد در حالی که دست و پایم بسته بود و روی شانه عمو بودم ،روانه مطب دکتر اعتماد شدیم . علی از پشت سر می آمد و هرهر می خندید و من خداد خدا می کردم نقشه امان بگیرد و دکتر اعتماد آبرو ریزینکند. مادرم آلوچه آلوچه اشک می ریخت و در حالی که یک بند دعا و صلوات می فرستاد و به من فوت می کرد. مطب دکتر اعتماد شلوغ بود . اما آقاجان و عمو اصغر بی توجه به جماعت در را باز کردند و مرا مثل گوشت قربانی انداختند روی تخت کنار دیوار. دکتر اعتماد که یک پیرمرد لاغر و چروکیده با عینک شیشه کلفت بود با صدای نازکش جیغ زد: «اینجا چه خبره؟» مادرم دماغش را با پر چادر گرفت و گفت: آقای دکتر ،دستم به دامنت . بچه ام دیوانه شده.

من که روانشناس نیستم. علی رفت جلو و گفت :« سلام جناب دکتر . حال شما خوبه ؟» دکتر اعتماد با دیدن علی ترش کرد و گفت :«دورش را خلوت کنید» عمو اصغر گفت :« مراقب باشید آقا دکتر. مشت و لگد سنگینی دارد.دکتر اعتنای نکرد و بالای سرم آمد .چشمم به قیافه اش افتاد،کم مانده بود پقی زیر خنده بزنم . دکتر به بهانه اینکه می خواهد نبض ام را بگیرید با انگشتان لاغر و استخوانی اش مچ دستم را محکم فشار داد و آهسته گفت : امان از دست شما بچه های پررو. بعد سر بلند کرد و گفت : یه جنون آنی .آقاجان با نگرانی پرسید : یعنی چی آقای دکتر ؟ دکتر اعتماد با بداخلاقی گفت :«یعنی اینکه عاشق شده و آدم عاشق دچار همچنین جنونی می شه. ببینید دردش چیه؟» آقاجان با حیرت به مادرم نگاه کرد و گفت: عاشق کی شده؟ مادرم که گریه و دعا یادش رفته بود ،گفت : « خاک عالم ، بچه ام تو حیاط یه نگاه هایی به دختر کبری خانم می کرد. » کار داشت خراب می شد . شروع کردم به داد و هوار کردن.کربلا کربلا ما داریم می آییم... ای صدام نامرد،صبر کن تا بیایم و به خاک سیاه بمالمت ،جنگ جنگ تا پیروزی » علی سریع گفت : این عاشق جبهه شده،نه عاشق صغرا .دکتر گفت :«اگر می خواهید حالش خوب شود، باید اجازه بدهید که جبهه برود» آقا جان گفت: «اگر با جبهه رفتن حالش خوب می شود،من حرفی ندارم . فقط حالش خوب شود.» مادرم گفت: حرف دل من زدی حشمت خان.

کم کم دست و پایم شل شد . سه روز بعد من و علی ، پسر عموی نازنینم روانه پادگان آموزشی شدیم تا بعد به جبهه برویم . جبهه ای که صد تومان ناقابل خرجش کرده بودم.

/ 2 نظر / 5 بازدید
حامی

سلام به روی ماهتون خیلی خوشحالم که وبلاگمو نرو باران کردید میشه ازتون خواهش کنم یکم بزرگتر بنویسید و در قسمت های مختلف این جوری بهتر میشه البته بببخشید قصد دخالت ندارم[گل]