پدرش فقط پشت تلفن گریه کرد .......

سلام

این داستان به تمام پدران شهید و منتظر

پدرش اجازه نمی داد بره جبهه .یه روز اومد  و گفت :

(( پدر جون ! می خوایم با چند تا از همکلاسی  ها بریم دیدن یه مجروح جنگی ...))

پدرش خیلی خوشحال شد . سیصد تومان داد تا یه چیزی بخرند و ببرند .

چند روزی از اونا خبری نبود تا اینکه پسرک زنگ زد وگفت

من جبهه ام . پدرش گفت :((مگه نگفتی میری به یه  مجروح سر بزنی ؟))

گفت:((چرا ،ولی اون  مجروح اومده بود جبهه.))

پدرش فقط پشت تلفن گریه کرد .......

ادامه داستان چیزی نبود نمی دونم پیکرش برگشت یانه نمی دونم پدر هنوز چشم به راه نمی دونم ولی می فهمم انتظار دردناک و سخت و لی پایان شیرینی داره .

پدران شهدا برایمان دعا کنید

 

 

 

/ 1 نظر / 8 بازدید
مریم

سلام ممنونم که به من سر زدین .در پناه حق موفق باشید.بازم سر بزنید خوشحال میشم.موفق باشید.